کسب مقام اول وب لاگ نویسی توسط این وب لاگ را به استفاده کنندگان این وب لاگ تبریک عرض میکنیم.
شرحش بعدا
کسب مقام اول وب لاگ نویسی توسط این وب لاگ را به استفاده کنندگان این وب لاگ تبریک عرض میکنیم.
شرحش بعدا
برای ثبت نام ترم اینجا کلیک کنید
برای دیدن نمرات ترم اینجا کلیک کنید
قبل از امتحانات؛
دانشجوی عاشق پیشه
وقتي صبح يك ساعت زودتر از خواب بيدار ميشي تا سرت رو ژل بزني، وقتي تمام پول يك ماهت رو ميدي تا يه شلوار تو چشم بزن بخري، وقتي حتي تو روزهاي امتحان وقت عزيزت رو تلف مي كني، ميري ميشيني روي صندليهاي حياط دانشگاه، يا تو راهرو پرسه ميزني، يا تابلو ميري روي صندلي هاي دور چمن، وقتي يك روز از اون ته دانشگاه كه ميبينيش روش قفل ميكني تا بياد و از جلوت رد شه، وقتي گردنت قابليت چرخش 360 درجه پيدا ميكنه، وقتي يكي از كنارت رد ميشه صدات رو بلند ميبري بالا تا بگي ما هم اينجاييم، وقتي ته تهش ميري جلوي يكي، دستات رو به هم كليد ميكني، گردنت رو كج ميكني و سرت رو ميندازي پايين و زمين رو نگاه ميكني، ميگي: «ببخشيد شما کتاب فلان درس رو داريد؟ آخه نتونستم گير بيارم…»، بعد تازه ميفهمي نه تنها ديگه به زمين نگاه نميكني بلكه همچين زل زدي تو چشماش كه نگو، اون وقت دوباره سرت رو ميندازي پايين، وقتي الكي حرف رو كشش ميدي، وقتي اگه بهت بگه ندارم افسرده ميشي، وقتي از دق و دليت ميگي: «ميرم از اون يكي ميگيرم، تازه کتابش هم بهتره»، به خيالت داشم عاشق شدي ؟! … ولي نه اوستا، اينجوريا نيست . . .
وقتي يه روز سر به زير و مثل بچه معصوم داشتي راه ميرفتي، چشمت يه لحظه خورد توي چشم يه نفر، بعد كه رد شدي ديگه نفهميدي داره چي ميشه، به جاي اينكه بري سر كلاس توسعه سر از فارسي در آوردي، تازه بعد از 5 دقيقه كه مات و مبهوت بودي و نفهميدي چه خبره و نفهميدي دنيا دست كيه، تازه يادت ميافته چند شنبهاس و الان بايد سر چه كلاسي باشي، بيخيال كلاس ميشي و ميري ميشيني روي يه صندلي، مهم نيست كجاست (البته يا اون ور حياطه يا بغل بوفه) بد جوري فكري شدي، بعضي وقتها كه به خودت مياي حتي نميدوني به چي فكر ميكردي، شايد تا يكي دو روز نفهمي چرا و چطوري اينطوري شدي، ولي وقتي دوباره ديديش تازه ميفهمي چته، شايد بدوني چه رشته اييه، شايدم ندوني، ولي مهم نيست، چون چه بدوني چه ندوني شديداً دنبال ايني كه بفهمي يا مطمئن بشي، وقتي به جاي آمار سر از ماليه در آوردي، وقتي به جاي اقتصاد كلان رفتي سر كلاس پول و ارز كه اصلاً مال تو نيست، اونوقت معلومه كه بعله! وقتي ديگه رو هيچ كس كليد نكردي ولي اونو از رو صداي كفشش شناختي اونوقت معلومه بععله!! اگه در مورد هر كي، بقيه حرف زدند (حرف در آوردند) اصلا برات مهم نبود، ولي اگه در مورد اون حرف نامربوط زدن چسبيدي به سقف! يا اون يارو رو چسبوندي به سقف!! معلومه بعععله!!! اگه خودتو كشتي تا يه موضوع مشترك پيدا كني و بري باهاش حرف بزني، اگه موقع حرف زدن عين لبو قرمز شدي، اگه بعد از حرفهات فهميدي كه سرت داره منفجر ميشه و تمام پيرهنت خيس عرقه، مععععلومه بععععله!!!! اگه بهت کتاب نداد تا يه هفته افسرده شدي و دوباره و دوباره رفتي ازش کتاب بگيري، اگه بالاخره وقتي کتاب رو گرفتي از خوشحالي بال درآوردي و رفتي 5 سري از روش كپي كردي، آره داشم بله. تازه فكر ميكني كه داري عاشق ميشي. تا اينجا رو داشته باش. شايد بعداً راجعش حرف زديم.
ادامه دارد...
بعد از امتحانات؛
قرار ملاقات مهم
پسرك ساعت 3 از دانشگاه زد بيرون. امروز ثبت نام ترم تابستانی بود ولی ثبت نام نکرد. روي شوفاژ روبروي در كلاس نشسته بود. قبل از اينكه از دانشگاه خارج بشه هم رفت و نمره… شو ديد و حالش گرفتهتر شد. از دانشگاه زد بيرون. ديگه بيخيال امروز شده بود. همش به فكر فردا بود كه چي ميشه. چون فردا بايد كسي رو ميديد كه تو سرنوشتش تأثير داشت. از ساعت 3 پياده راه مي رفت تا ساعت 4:30 كه به خونه رسيد. اصلاً حس خونه رفتن نداشت. بعدش مدتي رفت پارك گلستان تا شايد راحت تر فكر كند. يه سه ساعتي اونجا بود. توي پارك كه قدم مي زد فقط جلوي پاهاشو ميديد كه زمين نخوره و لباسش كثيف نشه. آخه شنيده بود كه اون رنگ سبزو خيلي دوست داره و اين تنها لباس سبزي بود كه داشت. امروزم پوشيده بودش كه اون رو ببينه. ولي اون اصلاً امروز نيومده بود دانشگاه. خونه كه رسيد كمي خسته بود. دست و صورتش رو شست و سر سفره با اكراه يه چيزي خورد و رفت روي تخت خوابش و دراز كشيد و سقف اتاقشو تماشا مي كرد. نفهميد كي خوابش برد ولي صبح كه از خواب بيدار شد دو بار صورتشو شست. اونم به دقت. يه ربع دندونهاشو مسواك زد. نيم ساعت هم موهاشو شونه كرد. لباس سبزشو پوشيد. كفشهاشو سه چهار بار واكس زد. وقتي اومد ادكلن بزنه يه لحظه فكر كرد كاش ميدونست چه ادكلني رو دوست داره. ولي با خودش گفت حالا ديگه هيچ فرقي نميكنه. چون نميشه هيچ كاريش كرد. بالاخره راه افتاد. تو راه خيلي مواظب بود لباسهاش كثيف و چرك نشه.
بالاخره ساعت 8 رسيد به جلوي دانشگاه. اونو ديد كه يه 2و3 متري داره جلوتر قدم بر ميداره. دنبالش رفت. اون وارد دانشگاه و بعد وارد اتاق شد. پشت در ايستاد. در زد. در رو باز كرد و سلام كرد. يه جواب خيلي خشن و محكم شنيد. عزمشو جزم كرد تا حرفشو بزنه و بالاخره شروع كرد به صحبت كه:
«استاد، من دارم اين ترم فارغ التحصیل ميشم ولي اگر شما لطف كنيد و فقط نيم نمره به من بديد من ديگه مشروط نميشم.» در كل طول حرف زدن استاد فقط سر تا پاشو نگاه ميكرد. بعد با قاطعيت گفت: «نه! ميخواستي به جاي اين همه وقتي كه گذاشتي به سر و وضعت برسي درس ميخوندي كه نمرههات اينجوري نشه. بفرماييد آقا!!!» ---پایان---
(دانشگاه پيام نور مرکز بوشهر)